باغ باران خورده ...

باغ باران خورده می نوشید نور .
لرزشی در سبزه های تر دوید:
او به باغ آمد ، درونش تابناک ،
سایه اش در زیر و بم ها ناپدید.
شاخه خم می شد به راهش مست بار ،
او فراتر از جهان برگ و بر.
باغ ، سرشار از تراوش های سبز،
او ، درونش سبز تر ، سرشارتر.
در سر راهش درختی جان گرفت
میوه اش همزاد همرنگ هراس‌.
پرتویی افتاد در پنهان او :
دیده بود آن را به خوابی ناشناس‌.
در جنون چیدن از خود دور شد.
دست او لرزید ، ترسید از درخت‌.
شور چیدن ترس را از ریشه کند:
دست آمد ، میوه را چید از درخت‌.


هفدهمین دلنوشته "میوه تاریک" از نوشتار «آوار آفتاب » سهراب سپهری

/ 0 نظر / 12 بازدید