تو اینجا نیستی...

وقتی گـلهـای رز

زیـر بـاران خـیس میخـورند

بـــوی تـو اینجا می پیچـد

و بـــاز هـم

تو اینجـا نیستـی

 

وقـتـی در هــوای نمناک

شنـاور می شـوم

پس از بـاران

حس تو با من است

و بـــاز هـم

تو با مـن نیـستی

 

 

 

 

وقتـی تو با مـن نیـستی از مـن چـه می مـاند

از من جز این هـرلحظه فرسـودن چـه می ماند

از من چه می ماند جـز این تکــرار پـی در پـی

تکــرار مـن در مـن مگـر از مـن چـه مـی مـاند

 

از مــن اگـر کــوهم اگـر خـورشــید اگـر دریـــــا

بـی تو میـان قاب پیـراهـن چــــــــه مـی ماند

بـی تو چـــه فـــرقی مـی کند دنیــای تنـهــا را

غیـر از غبـــار و آدم و آهـــن چــــه مــی مـاند ...

از مـــــن چــــه مـی مــاند ...

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید