آدمک ها بیدار
حرفها دارمتان 
رخصت موعظه نیست
شنیدم اینجاها هر کسی را سازی است
می نوازد آرام
آمدم تا شکنم سازهاتان با آب
هر که از عشق میگوید 
به دروغ است حاشاست
عشقها را فرهاد 
کند با تیشه به کوه
عشقها را خسرو 
با خود به بیابان برد
عشقها همه گم شد
در جام شکسته لیلی
دنبال چه میگردید؟ 
عشق ها اینجا نیست
سازها را چه نوازید؟ 
بنگر... همه ناکوک است
حالا نوبت من شد
گوش را باز کنید. آرامی شنوید
این ساز باران است
کوک کوک است انگار
دل میبرد از هر که دارد دل
بار دیگر بنگر
سازهاتان شده خیس
آدمک ها بیدار 
ساز دل بارانی است

/ 0 نظر / 23 بازدید