صبحدم

صبحدم، هاله نوری که به گلبرگ رسید
با سرانگشت نوازشگر عشق
با دو چشمی که نمایشگر احساسش بود
با لبانی که ز گرمای هوس می لرزید
بوسه بر چهره گلبرگ کشید
و در آغوش اهورایی خود جایش داد
تن گلبرگ از آن وسوسه ناگه لرزید
به اشارت، همه ی راز دلش را گشود
و سر از شانه خورشید نوازشگر و بی باک گرفت
چشم در چشم پر از ژاله خورشید نهاد

بی تامل گفتش :
من تو را می فهمم
و از آن راز، که در قلب خود آکنده ای آگاه شدم
باوفایی و من این سر به خدا می دانم
لیک عمرم به وفاداری تو قد ندهد
همه ی عمر من این دم بود و هدیه من این لبخند
که نثارت کنم و جان سپرم
چشم در چشم پر از ژاله خورشید نهاد
و به لبخند، که سرمایه جاویدش بود
بر سر شانه خورشید سپرد جانش را ..

/ 0 نظر / 14 بازدید